تبليغاتX
.:حرفهای نگفته:.
.:حرفهای نگفته:.



تصاویر امروز

منبع:پایگاه خبری فراروبا لینکhttp://www.fararu.com/vglgnw9w.ak9t7ar1upajb.41rwa.v.html

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 
تشییع پیکر مسعود رسام

امروز صبح در ساعت 10صبح ،پيكر مسعود رسام بر روي شانه هاي مردم تشييع شد تا در آرامگاه ابديش به خاك سپرده شود.داغي ديگر بر دل هنرمندان و هنردوستان ايراني گذاشته شد و ايران دوباره به سوگ نشست.

يادش گرامي و روحش شاد.

تصاويري از مراسم تشييع پيكرش:

 

منبع خبری:ابهام لینکhttp://ebhamlink.mihanblog.com/post/4271

 

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 
فرصت ها

فرصت ها سخت به دست می آیند

و زود از دست می روند ،

پس سعی کن از آن گونه انسان هایی باشی که

برای گفتن احساساتت از هیچ کس و هیچ چیز ترسی نداری ،

 شاید آن کسی که امروز هست فردا نباشد

دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 
خانه سبز به قطار ابدی پیوست

بازهم یک ضایغه ی دیگه در عالم هنر

اصلاْ نمی تونم باور کنم. خبر شنیدن درگذشت نابهنگام آقای رسام.......

چرا خانه ی سبزی ها دارن کم کم خونه ی سبزشون رو جای دیگه ای می سازن

انقدر متاثر شدم که دیگه نمی تونم چیزی بگم.

فقط میگم کاش این خبر دروغ بود........

خدا رحمت کند

مسعود رسام متولد 1336 تهران، فارغ التحصيل كارگرداني از مدرسه عالي تلويزيون و سينما (دانشكده صدا و سيما) است. وي فعاليت هنري را سال 1358 در تلويزيون با تهيه كنندگي و كارگرداني فيلم‌هاي كوتاه، تئاتر و سريال آغاز كرد.

ایشان بعد از تحمل درد سرطان خون در سن ۵۲سالگی دعوت حق را لبیک گفتند.

روحش شاد و خانه اش سبز......

مراسم تشییع پیکر آن مرحوم سخ شنبه ساعت ۱۰صبح از جلوی خانه ی سینمای به سمت خانه ی ابدیش قطعه ی هنرمندانبهشت زهرا خواهد بود

دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 
چهلمین روز کوچ قاصدک

سلام به همه ی هنردوستان  ایرانی 

امروز اومدم تا یه خبر مهم بدم

آخر این هفته یعنی روز پنج شنبه ۱۴آبان ماه چهلمین روز درگذشت قاصدک موسقی ایرانه

درسته!!!!چهلمین روز درگذشت استاد مشکاتیان که بازهم نیشابوری های هنردوست حماسه خواهند آفرید

اون شب مطمئناْ خبرهای زیادی دارم براتون

پس دیدار ما ۱۴آبان ماه یکهزارو سیصد و هشتادو هشت خورشیدی 

جمعه هشتم آبان 1388 |

 
فرصتی نمانده است

فرصتي نمانده ،

 پاهايم خسته است ،

 بايد رفت ، بايد رها شد از حصار تنهايي ،

نميدانم چگونه

 اين چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند ،

شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه ي ذهن کابوس زده ام دفن ميکنم

و با بقچه ي خاکستري خاطراتم راهي شهر رويايي خيال ميشوم

و از جاده ي پر از ابهام و ترديد ميگذرم ،

 گامهاي لرزانم سکوت شب را ميشکنند و من

در برهوت تنهايي خويش به شمارش گامهايم ميپردازم ...

 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 
دارد باران می بارد

دارد باران مي بارد
و داغ تنهايي ام
تازه مي شود!
نگو که نمي آيي
نگو مرا همسفر دشت آسمان نيستي
از ابتداي خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده اي
بازگردي
از همان دم رفتنت
تمام لحظه هاي بي قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانيه که مي گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله مي گيرند

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 
چند جمله زیبا

اگر يك روز  تنها شدي، اگر ديدي بغض كردي ولي دليلي براي گريه كردن نداري....

مطمئن باش دل خدا برات تنگ شده و مي خواد صداش كني

اگر تمام ابرهاي آسمان ببارند گل هاي قالي نخواهند شكفت

اين قانون زيرپا ماندن است

زندگي يك پل قديميه

به اين فكر نكن كه اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب مي شه....

 به اين فكر كن كه اگه افتادي كسي باشه دستتو بگيره

شايد زندگي اون جشني نباشه كه آرزوش رو داشتي

اما حالا كه دعوت شدي  تا مي تواني زيبا برقص

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

 
کاش کودک بودیم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...

                                   هيچ كس نمي فهمد .

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

 
فردا دیر است....

برای سلام ...

برای دیدن ...

 برای خندیدن ...

برای بخشیدن ...

برای دوست داشتن ...

                 فردا خیلی دیر است ...

 برای زنده بودن ...

زندگی كردن ...

برای جاودانه شدن

                  فردا خیلی دیر است ...

 فردا هرگز ... هرگز نخواهد آمد ...

                               فردا هرگز نخواهد آمد ...

                                                            كاش بدانند مردم

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

 
دوستت دارم

يكبار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

يكبار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو نگو كه روياي دور از دسترس خوش نيست قبول ندارم

گرچه به ظاهرجسم خسته است ولي دل دريايي است

 تاب و توانش بيش از اين هاست

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد

دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز

و باكي ندارم از هيچ كس و هركس كه تورا دارم عزيز

يه روز از همين روزا روي شب پا مي زارم

توي قاب لحظه ها عكس فردا مي زارم

تا كه خوب خوب بشه زخم هاي دلواپسي

عشق و مرهم مي كنم روي دلها مي زارم

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 
خداجونم........

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 
مناجات

پروردگارا به من آرامشی عطا فرما

تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم

و شهامتی که آنچه را که می توانم، تغییر دهم

و بینشی که تفاوت این دو را بدانم ...

 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 
تنها

جمعه هفدهم مهر 1388 |

 
شکنجه

شکنجه بیشتر از این‌؟
           که پیش چشم خودت‌
                    کسی که سهم تو باشد
                                  به دیگران برسد
چه می‌کنی‌
           اگر او را که
                    خواستی یک عمر
                                  به راحتی
کسی 
            از راه ناگهان برسد...
                    رها کنی‌
                                  برود
از دلت جدا باشد 
            به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌
                                  به آن برسد 

رها کنی‌
           بروند و
                                  دو تا پرنده شوند
خبر
                                  به دورترین نقطه جهان برسد

جمعه هفدهم مهر 1388 |

 
من پذیرفتم

من پذيرفتم که عشق افسانه است ...

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت کنم ...

با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش ...

از عذاب ديدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما مي روي ...

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

جمعه هفدهم مهر 1388 |

 
سفر بخیر

 

 

 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

 
پیدا کن مرا

پيدا كن مرا شايد آشنا باشم با تو

پيدا كن مرا

آشنا كن مرا با قلب مهربونت

بيدار كن مرا

بيدار كن مرا تو اين شب رويايي

بيدار كن مرا

تواين شب رويايي مرا كه با تو بودم        

بيا با من يكي شو اولين و آخرينم

مي خوام از تو بخونم مي خوام با تو بمونم           

بيا قلبمو احساس كن

تو اين شب رويايي مرا كه با تو خوبم

بيا با من يكي شو اولين و آخرينم

مي خوام از تو بخونم مي خوام با تو بمونم

بيا قلبمو احساس كن     

                       

سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

 
عشق تلخ

نيمه شب آواره و بي حس و حال، در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال ، دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت ، يك دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را ، خاطرات اولين ديدار را

آن نظربازي و آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود ، چون من از تكرار ، اوهم خسته بود

آمد و هم آشيان شد  با من او ، همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي ، اين چنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر ، واي از آن عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر ، دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ،گفتگوها بين ما آغاز شد.........

گفتمش ، گفتمش : در عشق پابرجاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل،گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل ،

دل ز عشق روي تو حيران شده، در پي عشق تو سرگردان شده

گفت ،گفت : در عشقت وفادارم بدان ، من تورا بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان ، چون توييمخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من ، با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش: عشقت به دل افزون شده ، دل ز جادوي رخت افزون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده ، عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود ، همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره آفاق بود ، در نجابت ، در نكويي طاق بود

روزگار ......، روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت ، بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار مارا از جدايي غم نبود ، در غمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست ، اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است ، خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد ، اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست ، با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم ، باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمورو خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را ، سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من ، عشق من ......از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ، ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود ، عشق ديرين گسسته تارو پود

گرچه آب رفته بازآيد به رود ، ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هركس است ، باش با او ياد تو مارا بس است

سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

 
شبانگاهان

شبانگاهان تا حريم فلك چون زبانه كشد سوز آوازم

شرر ريزد بي امان به دل ساكنان فلك ناله ي سازم

دل شيدا حلقه را شكند تا برايد و  راه سفر گيرد

مگر يكدم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گيرد

خوشا اي دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت در شبانگاهي

به بزم غمديدگان ترين  چاره پر شرري شعله آهي

بيا ساقي تا به  قصد طلب گيرم ازكف تو جام پي در پي

به داد   دل اي قرار  دلم ، نوبهار دلم  ، مي رسي پس كي؟

چو آن ابر نوبهارم من به دل شور گريه دارم من مي توانم آيا نمانم من

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 
قصه

قصه از کجا شروع شد؟ از گل . باغ و جوونه

از نگاه مهربون و یه سلام عاشقونه

اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم

که بگم چه نازنینی ای شکوفه ی قشنگم

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 
لالایی

لالايي خوشه ي گندم      لالايي گيسوي در باد

كدوم كابوس ويرونگر واسه تو مرثيه سر داد؟

لالايي غنچه پرپر لالايي خواب آشفته

كدوم نماد پاييزي برات از بي كسي گفته

تو اينجا روبروي من  ميون  هاله اي از خون

داري خواب  چي مي بيني زير اين شرشر بارون

تو معصوميت چشمات تا مرز گريه هاي من

يك حس سرد بي روح بگو مي موني از رفتن

من با خودم غريبه ام اما غرق نيازم

تو بازي هاي عالم با بي كسيم مي سازم

من با خودم غريبه ام اما غرق نيازم

تو بازي هاي عالم با بي كسيم مي سازم

دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 
زندگی

دوستان یک عزیزی واسم یه کامنت گذاشت که خیلی از متنش خوشم اومد واستون می زارم تا شما هم استفاده کنید

بخار دهنم روي شيشه ، تو زمستون ،

 ثابت مي کنه من هنوز زنده ام ،

اما خيلي سريع محو مي شه تا ثابت کنه زندگي چقدر کوتاهه ،

 دوباره ها مي کنم تا زندگي ادامه داشته باشه.

شنبه یازدهم مهر 1388 |

 
سوگیاد قاصدک

دوستان عزیزم سلام به همتون

نمی دونم چطوری شادی و احساس غرورم رو بروز بدم؟امروز روز بزرگی برای من بود و من دوباره به ایرانی بودنم و مخصوصاْ به نیشابوری بودنم افتخار کردم

امروز مراسم هفتم بزرگ مرد موسیقی ایران استاد مشکاتیان بود که در نیشابور و در جوار عطار برگزار شد.باتوجه به بازی فوتبال که برای خیلی ها مهم بود احساس نگرانی داشتم که جمعیتی که باید و در خور بود نتونن بیان اما به محض اینکه ساعت ۳:۳۰ به روبروی اداره ارشاد رسیدم همهی تردیدهام کنار رفت و با دیدن اون جمعیت چنان به وجد اومدم که دوست داشتم فریاد بزنم ازهمتون ممنونم.

جمعیتی چند هزار نفری حضور داشتند .البته این قضیه وقتی بیشتر برام آشکار شد که بر سر مزار آن مرحوم رسیدیم .با دیدن ماشین ها و جمعیت شگفت زده شدم.برای اولین بار ترافیکی که شاهرش بودم من و شاد می کرد.

قرار بود استاد شجریان هم در جمع ما باشند که متاسفانه به دلیل تالمات روحی وکسالت شدید نتونستیم ایشون رو با خودمون داشته باشیم اما قول داده شد که در مزاسم چهلم حتماْ حضور داشته باشند.

مراسم با قرائت قرآن آغاز شد و عزیزانی مثل آقای کمال اشرف زاده و آقای رضا شاکری که مسئول خانه ی موسیقی نیشابور بودند سخنرانی کردند و شاعرانی مثل آقای علیرضا بدیع هم شعری رو در سوگ آن استاد خوندند و در پایان هم از استاد شفیعی کدکنی شعری زیبا خوندند.

خانم آوا مشکاتیان دختر مرحوم مشکاتیان هم از حضار تشکر کردند و پیام پدربزرگشون رو (استاد شجریان)برای همه خوندند که الحق پیامی عالی بود.

خبر خوشحال کننده این بود که قرار شد تا چهلم استاد ماکتی و تندیسی از آن عزیز در همون مکان ساخته بشه و رونمایی بشه که جای بسی افتخاره.

در آخر هم دانشجویان دانشکده هنر بسیار خوش درخشیدند و جلوه گر شدند.

باز هم از همه ی هنردوستان نیشابوری صمیمانه تشکر می کنم .

اين هم چند عكس كوچك ما گويا

 

شنبه یازدهم مهر 1388 |

 
قاصدك ايران به عشق پيوست

سلام عزيزانم من مجدداً عكس هايي از مراسم روز تشيع جنازه استاد مشكاتيان واستون مي ذارم تا با كيفيتي بهتر ببينيد. در ضمن دوباره از همه ي نيشابوريان و مسئولين تشكر مي كنم كه انقدر حمايت كردند. در ضمن مراسم هفتم قاصدك موسقي ايران در روز جمعه ساعت ۱۰ صبح از مقابل اداره ارشاد اسلامي شهرستان شروع مي شه.اميدوارم دوباره مردم حامي باشند.

 

دوشنبه ششم مهر 1388 |

 
اي چرخ فلك

از چرخ فلك خرابي از كينه توست   بيدادگري شيوه ي ديرينه ي توست

اي خاك اگر سينه ي تو بشكافند    بس گوهر قيمتي كه در سينه ي توست

سلام به همه ي دوستان خوبم

دوستان از اينكه يه مدتي نبودم منو ببخشيد.اما امروز با دست پر اومدم و كلي عكس و خبر واستون دارم.همونطور كه همگي مطلعيد ما يك عزيز و يك هنرمند بزرگ رو واسه هميشه از دست داديم كه فكر نمي كنم به اين زودي ها كسي به جاش بتونه بياد.

استاد پرويز مشكاتيان از اساتيد بزرگ ايران زمين بودند كه متاسفانه در زمان حياتشون خيلي ازشون تقدير نشد و حالا كه ديگه در بين ما نيستند فقط افسوس و حسرت واسمون مونده و بس..........

امروز پيكر استاد گرامي در نيشابور تشيع شد و در بين استقبال و حضور بسياري از هنرپروران نيشابوري به خاك سپرده شد . راستش اصلاً فكر نمي كردم كه اين همه جمعيت بيان و چنين عظمتي به پا بشه.اما با ديدن خيل عظيم مردم باورم شد كه هيچ وقت هنر از مردم جدا نيست و نخواهد بود. قرار بود امروز ساعت 9:30 دقيقه صبح پيكراستاد از جلو اداره ارشاد نيشابور تشيع بشه و خشوبختانه دقيقاً راس ساعت گروه نوازنده و مردم به راه افتادند. بازهم واسم جالب بود كه بالاخره يك برنامه رسمي راس ساعت برگزار شد.هرچقدر هم كه بگم از حضور مردم كم گفتم.در طول مسير اكثر مغازه ها تعطيل بودند يا با رسيدن جمعيت به مغازه سريعا در مغازه رو مي بستن و با جمعيت هم پا مي شدند.حضور كساني چون آقاي همايون شجريان و گروه پدرشون واقعا همه رو شگفت زده كرد.متن بسيار زيبايي كه استاد محمدرضا شجريان بعنوان پيام تسليت از آلمان فرستاده بودند هم بسيار عالي بود.

البته با وجود بعضي نا ملايمتي هايي كه شد و اجازه حضور مدارس يا ادارات البته بعضي از ادارات داده نشد اما بازهم جمعيت زيادي اومده بودند و با خانواده هاي داغديده مشكاتيان و شجريان همدردي مي كردند.براي اولين بار براي تسيع جنازه يك هنرمند در نيشابور مارش عزا نواخته شد و آهنگ محزوني كه فضا رو در بر مي گرفت مو بر اندام همه حضار راست مي كرد.احساس مي شد حتي سازها هم به گريه افتادندو ضجه مي زنند.

خلاصه جمعيت راهي شدند و همگي يا عكس استاد و به سينه داشتند يا شمعي سياه روشن كرده بودند.فضاي عجيبي بود. همه محزون و مغموم بودند.

متاسفانه از مراسم خاكسپاري فعلاً عكسي ندارم اما در اولين فرصت حتماً واستون پيدا مي كنم و در ضمن امروز بعد از ظهر و فردا صبح و عصر مراسم يادبودي برگزار مي شه

این هم عکس های گرفته شده از مراسم

حضور مردم در مسجد جامع

تشيع پيكر استاد در خيابان اصلي

دبستان سما

دوستداران آن زنده ياد در سوگش نشستند

 عكس هاي بيشتر در روزهاي آينده و با كيفيت بهتر در اختيارتون قرار مي گيره

  •  و در آخر جا داره از مردم با شعور و هنر مند نيشابور تشكر كنم.امروز با برگزاري مراسمي باشكوه براي استاد بازهم ثابت كردند كه داراي اراده اي قوي و همتي والا هستند. ثابت كردند كه واقعاً هنرپرورند.
  • دوم بايد از نيروي انتظامي تشكر كنم كه با رفتاري آرام متين و بدون تنش مردم را به نظم دعوت نمودند و همكاريشان را براي حمايت از مردم در همه محافل اعلام نمودند.نيروي انتظامي متشكريم كه بازهم حافظ نظم و امنيت بوديد.
  • از تمام مسولين مرتبط به خصوص شهردار محترم جناب آقاي مديح تشكر مي كنم كه باعث مباهات ما شدن .

یکشنبه پنجم مهر 1388 |

 
سلام

سلام اي کهنه عشق من .... که ياد تو چه پا بر جاست

سلام بر روي ماه تو ... عزيز دل سلام از ماست...

تو يه روياي کوتاهي ... دعاي هر سحرگاهي

شدم خواب عشقت چون ... مرا اين گونه ميخواهي...

من آن خاموش خاموشم ... که با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز ... که از تو چشم نمي پوشم...

تو غم در شعر آوازي .... شکوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز ... که بر من دل نمي بازي...

مرا ديوانه مي خواهي ... ز خود بيگانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ... ز من افسانه مي خواهي...

شدم بيگانه با هستي ... ز خود بي خود تر از مستي

نگاهم کن نگاهم کن ... شدم هر آنچه مي خواستي...

سلام اي کهنه عشق من ... که ياد تو چه پابرجاست

سلام بر روي ماه تو ... عزيز دل سلام از ماست...

بکُش دل را شهامت کن ... مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نماي خلق... مرا تو درس عبرت کن...

بکن حرف مرا باور ... نيابي از من عاشق تر

نمي ترسم من از اغراق... گذشته آب از سرم ديگر....

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |

 
تورا می شناسم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

شنبه نهم خرداد 1388 |

 
امید

 از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید 99 صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد

یکشنبه سوم خرداد 1388 |

 
مراقب باش

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

یکشنبه سوم خرداد 1388 |

 
و این آغاز انسان بود...

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

به نقل از وبلاگ روح و رو

یکشنبه سوم خرداد 1388 |

 
عشق

عشق را وارد کلام کنیم

            تا به هر عابری سلام کنیم

                        و به هر چهره ای که تبسم داشت

                                    ما به آن چهره احترام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ است

            عمر را صرف این پیام کنیم

                        عابری شاید عاشقی باشد

                                    پس به هر عابری سلام کنیم

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

 
زندگی شاید همین باشد

سلام به همه دوستان گلم ....

ببخشید که یه مدتی نبودم از این به بعد سعی می کنم زود تر بیام

 

زندگی شاید همین باشد

            یک فریب ساده و کوچک

                        آن هم از دست عزیزی که زندگی را

                                  جز برای او و جز با او نمی خواهی

 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

 
ای مردم

ای مردم مرا درون تابوت باز بگذارید تا همگان بدانند سیاه بخت از این دنیا رفته ام

دستهای مرا درون تابوت باز بگذارید تا همگان بدانند دست خالی از این دنیا رفته ام

چشم های مرا درون تابوت بازبگذارید تا همگان بدانند چشم انتظارازاین دنیا رفته ام

بر سنگ مزارم بنویسید که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموشی

آنجا بنویسید که او زاده ی غم ز غمهای جهانی گشت

جمعه هجدهم مرداد 1387 |

 
پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی

جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود ،

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

         پرنده آدم را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر،

 در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ،  آه ، فقط یک پرنده بود

 

 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |

 
نمي شود

         

هر چشمه سار چشمه ي زمزم نمي شود        

                       از صدهزار جام يكي جم نمي شود

مي لرزد از نسيم ملايم درخت بيد

                   از تندباد سرو سهي خم نمي شود

غواص بحر علم شوي گر هزار سال! 

                    يك نكته از هزار مسلم نمي شود

ديوانه اي كه لذت ديوانگي چشيد      

                   در صدهزار مدرسه آدم نمي شود

فرزانه را به كوي خرابات راه نيست

                   هرگز رقيب ،مونس و همدم نمي شود

صدسال خاك ميكده خوردند عاشقان

                   هر نورسيده ياور و محرم نمي شود

شايد نوازشي بتواند دوا كند    

                   زخم جگر علاج به مرهم نمي شود

بخشش تمام كن! بگشا كانِ لعل را

                   با بوسه از حلاوت لب كم نمي شود

با شوق ديدنت غم دل كم نمي شود

                   «كيوان» و زندگاني پر غم نمي شود

 

                        

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 
می شود

مي شود بلبل به جاي سار بود                             

 مي توان گل بوته جاي خار بود

مي شود تا آخرين روز حيات

                                     بازهم در انتظار يار بود

مي شود در عالم چوبينه ها                    

                                     بيد مجنون جاي چوب دار بود

مي شود لبخند شد روي لبي       

                                     تا شعاري روي يك ديوار بود

مي شود مانند چشمان خمار        

                                     زندگي بخشيد و خود بيمار بود

مي شود بي هيچ مزد و منتي                   

                                     خاطري افسرده را غمخوار بود

مي شود تا آسمانها رفت، شب      

                                     تا سحر با اختران بيدار بود

كاري از دستت نمي آيد دگر     

                                     مي شود يك عمر بي آزار بود

با تمام اين شرايط مي شود          

                                     از محبت ، از وفا سرشار بود

همچو «كيوان» در مداري مي شود

                                    در گذرگاه زمان تكرار بود

                                   

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 
ايران من

 

اين خاك ايران مي كنم عمري اگر باشد

مافات جبران مي كنم عمري اگر باشد

ميخانه را بار دگر از نو بنا سازم   

          خدمت به مستان مي كنم عمري اگر باشد

با زور و زر نامردمان کاخی بنا کردند                

آن كاخ ويران مي كنم عمري اگر باشد

دشمن اگر بار دگر، خواب دگر،ديده است  

خوابش پريشان مي كنم عمري اگر باشد

كل وجود و تك تك سلول هايم را

          قربان ايران مي كنم عمري اگر باشد

تا سربلند و سرفراز و جاودان باشد

          ترك سرو جان مي كنم عمري اگر باشد

در راه آباداني و سرسبزي ايران!   

          كاري چو(كيوان)مي كنم عمري اگر باشد

 

 

                                                                                                                          

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 
خواهم یافت

برای انسان های بزرگ ، بن بستی وجود ندارد.

چون بر این باورند که یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 
در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی

در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی

                                    تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی

گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی

                                    صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 
مبعث

سلام دنبال یه مطلب در مورد مبعث تو اینترنت می گشتم که فکر کردم خودم تبریک بگم خیلی بهتره

حالا می خوام بگم :

مبعث پیامبر اکرم رو به همه ی  شیهیان جهان تبریک می گم و به امید اون روزی هستم که همه اهمیت عدل و انصاف رو درک کنند .

 

چهارشنبه نهم مرداد 1387 |

 
من اگه نباشم....

من نباشم کی تو رویا ، موهاتو ناز میکنه ؟

کی با بالهای شکسته با تو پرواز می کنه ؟

راست بگو من که نباشم اخم های پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟

من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟

کی میاد دنبال تو ،تو رو تا خورشید ببره ؟

کی می گه حق ها همیشه با توه ؟

واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره !!!

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته ؟

کی برات می میره ؟  کی نمی شه خسته ؟

کی تورو می ذاره روی دوتا چشماش ؟

کی اگه نباشی می گیره نفس هاش ؟

من نباشم ، کی تحمل می کنه حال تورو ؟

با رقیب رفتن و اذیت و آزار تورو !!!

تو خودت داور میدون شو ، بگو !!!

کیه که جواب نده تلخی رفتار تورو  ؟

من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟

کی میاد سراغ رویات ،تو شبهای مهتابی ؟

کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟

کی قایم می شه توی ابرا ، که راحت بتابی ؟

          کی قایم می شه توی ابرا ،که راحت بتابی؟

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته ؟

کی برات می میره؟  کی نمی شه خسته ؟

کی تورو می ذاره روی دوتا چشماش ؟

کی اگه نباشی می گیره نفس هاش؟

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته؟

من اگه نباشم

من اگه نباشم

من اگه نباشم

شنبه پنجم مرداد 1387 |

 
پیام تسلیت

با سلام خدمت شما دوستان عزيز

متاسفانه ديروز خبر درگذشت هنرمند بزرگ و توانای کشورمون جناب آقای خسرو شکيبايی رو شنيدم که بدجوری متاثر شدم. اين فقدان رو به همه ی جامعه ی هنری ، مردم عزيز و خانواده ی مرحوم شکيبايی تسليت می گم. و بسيار متاسفم که از اين به بعد چهره دوست داشتنی و صدای زيبای ايشون رو نخواهيم ديد. اما ايشون تا هميشه زنده هستند مثل همه هنرمندان عزيزی که از بين ما رفتند اما يادشون هميشه با ماست.

در انتها شعر زیبای استاد گرامی جناب آقای کیوان هاشمیی رو میارم که فکر می کنم مناسب باشه :

رفتي ز رفتنت به لبم جان رسيده است                                                     

  جويي ز خون ديده به دامان رسيده است

عطر عطوفتت به مشامم نمي رسد                                                

                                     حالات من به حالت بحران رسيده است

حتّي بهشت بي تو برايم جهنم است                       

                                    دور از تو همّه چيز به پايان رسيده است

 -اميد عافيت- چه عبث گفت ناصحم                                                        

  كِي دردِهجران يار به درمان رسيده است؟

داني كجاست نقطه آغاز عاشقي؟                                        

                                      آنجا كه همّه چيز به پايان رسيده است

با اعتبار عشق تو اي سروناز من                                          

             يك كودك يتيم به«كيوان» رسيده است

روحشان شاد ،یادشان گرامی

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

 
غصه مخور

در جهان غصه کوتاهی دیوار نخور

      حسرت کاخ رفیق و زر بسیار نخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس        

     غم بی مهری این گنبد دوار نخور

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 
چند نکته

  • چند نکته:

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد ، مرواریدی صید نمی کند.

 

خواجه در ابریشم و ما درگلیم             عاقبت ای دل همه ما در گلیم

 

عمری که اجل در پی آن می تازد         هرکس که غم و غصه خورد می بازد

 

کاش وقتی آسمان بارانی است ، چشم را بارانی تر کنیم .

کاش وقتی که تنها می شویم ، لحظه ای هم یاد همدیگر کنیم

 

 

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 
بیقرار تو ام

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که در آب افتاد

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |

 
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد

وقتی از غربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم میمیرد

دل به رویای خوش خاطره ها میبندم

باز هم خاطر تو دست مرا میگیرد...

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

 
زندگی

زندگی راز نهانی است که افشا نشود

                                           زندگی واژه سختی است که معنا نشود

زندگی طعم خوش خواستن است                                     

                                                                                                                                                                                            چشم امید به او داشتن است

                                                                                                                                                                                                                                            

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

 
هرچه

هر چه باشی نازنين، ايام خارت می کند            

هرچه باشی شيردل ، دنيا شکارت می کند

هرچه باشی با لب خندان ميان ديگران             

عاقبت دست طبيعت اشکبارت می کند

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

 
خبر دادن که دیره

خبر دادن که دیره ، خزون شده بهارت

گفتن سه روزه رفتی سفر واسه همیشه

گفتم دروغه هرگز باور من نمی شه

از سفرت به هیچکس چیزی نگفته بودی

من اومدم ولی حیف ، تو دیگه رفته بودی

رو شیشه اتاقت ، یه پارچه سیاه بود

صدای باد شبیه  ، صدای سرد آه بود

تو پارچه های مشکی ، شدم دوباره خیره

اسم تورو نوشتن ، یعنی که خیلی دیره

میگن که خودکشی بود ، میگن که خسته بودی

میگن روزای آخر خیلی شکسته بودی

از سفرت به هیچکس چیزی نگفته بودی

من اومدم ولی حیف ، تو دیگه رفته بودی

رو شیشه اتاقت ، یه پارچه سیاه بود

صدای باد شبیه  ، صدای سرد آه بود

تو پارچه های مشکی ، شدم دوباره خیره

اسم تورو نوشتن ، یعنی که خیلی دیره

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام



 

 

 

 

تصاویر امروز
تشییع پیکر مسعود رسام
فرصت ها
خانه سبز به قطار ابدی پیوست
چهلمین روز کوچ قاصدک
فرصتی نمانده است
دارد باران می بارد
چند جمله زیبا
کاش کودک بودیم
فردا دیر است....

 

 

RSS 2.0

<-BlogTitle->
<-BlogTitle->

<-BlogDescription->


<-PostTitle->

<-PostContent->
ادامه مطلب

<-PostDate-> |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام

<-BlogEmail->

 

 

<-LinkTitle->

 

<-ArchiveTitle->

 

<-PostTitle->

 

 

RSS 2.0

<-BlogCustomHtml->