تبليغاتX
.:حرفهای نگفته:.
.:حرفهای نگفته:.



دوست داشتن

درک کهکشان ها آنقدر دشوار نیست که فهم انگیزه واقعی رفتار و کردار آدم ها به ویژه آنها که دوستشان داریم

جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |

 
: تامل!


مرد زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن

و مرغ دریایی آواز خواند

اما مرد آن را نشنید

پس فریاد زد:خدایا با من حرف بزن

رعدی در میان آسمان غرش نمود

اما مرد به آن گوش نداد

مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت:خدایا اجازه بده ببینمت

و ستاره ای به روشنی درخشید

اما آن مرد آن را ندید

و مرد فریاد زدخدایا به من یک معجزه نشان بده

و زندگی متولد شد

اما مرد هیچ ملاحظه ای نکرد

پس مرد در یاس و نا امیدی گریست

و گفت:خدایامرا لمس کن اجازه بده تا بدانم که آنجا هستی

در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد آن پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد

چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود

 

 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |

 
....می رسد روزی

 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی  

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش 

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار   

 نامه های کهنه ای را که با اشک چشمت تر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود درپای من   

 آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |

 
آرش کمانگیر

آرش کمانگیر

برف می بارد
 
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 
دره ها دلتنگ
 
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 
روی تپه روبروی من
 
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 
آفتاب زر
 
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
 
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 
گاه گاهی
 
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 
بی تکان گهواره رنگین کمان را
 
در کنار بان ددین
یا شب برفی
 
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 
روز بدنامی
 
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 
فصل ها فصل زمستان شد
 
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
 
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 
آرزومان کور
 
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 
مادران غمگین کنار در
 
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 
خلق چون بحری بر آشفته
 
به جوش آمد
 
خروشان شد
 
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 
از سینه بیرون داد
 
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 
دلم را در میان دست می گیرم
 
و می افشارمش در چنگ
 
دل این جام پر از کین پر از خون را
 
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
 
که جام کینه از سنگ است
 
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 
در این پیکار
 
در این کار
 
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 
به چشم آفتاب تازه رس جایم
 
مرا نیر است آتش پر
 
مرا باد است فرمانبر
 
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 
بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 
نقابی سهمگین بر چهره می اید
 
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 
همان بایسته آزادگی این است
 
هزاران چشم گویا و لب خاموش
 
مرا پیک امید خویش می داند
 
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 
برآ ای آفتاب ای توشه امید
 
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 
شما ای قله های سرکش خاموش
 
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 
غرورم را نگه دارید
 
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 
پیر مردان چشم گرداندند
 
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 
آرش اما همچنان خاموش
 
از شکاف دامن البرز بالا رفت
 
وز پی او
 
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 
باد غوغا
شامگاهان
 
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 
باز گردیدند
 
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد
ماهتاب
 
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 
و نیاز خویش می خواهند
 
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 
می نماید راه
 
در برون کلبه می بارد
 
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 
کودکان دیری است در خوابند
 
در خوابست عمو نوروز
 
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 
شعله بالا می رود پر سوز

 

سیاوش کسرایی

 

                                                                              

 

 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |

 
امید

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و

گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد

 خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 |

 
خوشبختی

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 |

 
کاش می دیدم

کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست

 

 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 |

 
نمی نویسم

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 |

 
عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه  و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریضه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق در غالب دل­ها در شکلها و رنگهای تقریباً مشابهی متجلی می­شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه­ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می ­گیرد و چون روحها، بر خلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می­توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 |

 
رها کن

اگر قرار است آشتی کنی آشتی کن اما نه به بهای پنهان نگاه داشتن آزردگی ات یا تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.باید آنچه را که برایت سودی نداشته رها کنی. خطر پذیرش آنچه را که هم اکنون نیز در قلبت بدان واقفی به جان بپذیر.

از شکستت هر درسی که باید بیاموزی بیاموز یاد بگیر چه چیز مهم و چه چیز بی اهمیت است.

آنچه را که میتوانی نجات بدهی نجات بده و آنچه را که هرگز نمی تواند تحقق یابد رها کن.

چنگ زدن به غیر ممکن سر چشمه ی بیشتر درد های توست.

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 |

 
زندگی زیباست

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 |

 
...سکوتم را

سکوتم را به باران هدیه کردم

           تمام زندگی را گریه کردم

                                      نبودی

                                             نبودی

                                               در فراق شانه هایت

                                                         به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

 
خطبه

عزیزان من :

این لیست آهنگ های خواننده عزیز کشورمون آقای همای هست با لینک آهنگاشون. اولین شعرشون از کتاب «ترکه و تبر» هست به قلم استاد کیوان هاشمی و بقیه اشعار توسط خود آقای همای سروده شده . البته شعر مستی هم توسط شخص دیگه ای هست که حتما اسم ایشون رو هم خواهم گفت .شما می تونید با کلیک بر روی لینک ترانه هارو دانلود کنید .

با تشکر از این دو عزیز که به من اجازه این کار و دادند.

6تا شعرو در پُست های جداگانه گذاشتم تا خیلی طولانی نباشه

خطبه:

نکندموسـم سـفر باشـد       ساربان خواب و بی خبر باشد

بـوی  بـاران تـازه  می آیـد              نکند  بـوی  چـشم تـر  باشـد

سخنی از وفا شنیده نشد             نکند  گـوش خـلـق  کر باشد

نکند عشق،  در برابر عقل             دسـت  از پـا   دراز تـر   باشد

نکند  در  قلــمرو   ایـمـان              کا ســه از آش،  داغ تر باشد

نکند،‌ پرده چون  فرو  افتد              داستان ، داستان  زر   باشد

زیر این نیم کاسه های قشنگ        نـکـنـد  کاسه ي دگر باشد

دختر گلـفروش ما ،  نکند               یار  لات  سـر  گـذر   بـاشد

نکند  قصه ی  گل و بلبل                همه پایین تر از  کمر باشد

نکند آنکه درس دین می داد           از خدا پاک بی خبر باشد

این زمین روی شاخ گاوی بود         نکند روی گوش خر باشد

همچو دروازه بود یک گوشش         نکند دیگريش  در باشد

نکند خطبه های قطره ي آب          در دل سنگ، بی اثر باشد

نـکـنـد  گـفـتـه های آیـیـنـه             از دهـانـش بزرگـتر باشد

ایستادن چو سرو در این باغ             نکند پاسـخـش تبر باشد

نکند نان  به نرخ  روز   شود              چامه کبریت بی خطر باشد

نور «کیوان» در آسمان شب             نکند پوچ و بی ثمر باشد

 

 

دانلود آهنگ

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

 
مدارا

 

بیا بنشین و با مردم مدارا کن

                                    گره از کار این افتادگان وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر

                                    بیا اندیشه ی اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی ، دوصد تخت سلیمانی

                                    فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند جهل ، نه بر شاهان سامانی

                                    وفا کرد و نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد

                                    نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

مباد آن دم که چنگیزی به پا خیزد

                                    کشاند آشیانت را به ویرانی

«همای» از خواندن این فتنه پروا کن!

                                    «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»

 

 دانلود آهنگ

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

 
ای شاه

 

ای شاه ! ای شاه بی خیال مست! با توام                                   

آیا با من مسکین حواست هست؟

روزگاری دامنت می گیرد آه این فقیران تهیدست!

تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفته استی؟

نه نه تو بی غم و مستی

تاکنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟

                        نه نه تو بی غم و مستی

کجا پای تو تا زانو به گل بوده است؟

کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است؟

شبانگاه ناله دهقان پیری را که می گیرد شنید ستی؟

نه نه تو بی غم و مستی

 

دانلود آهنگ

 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

 
چکامه مستی

 

روزگاری است که کس را به کسی یاری نیست

                                    جز دل آزاری و نیرنگ و ریا کاری نیست

هرچه غم بود به دوش دل مردم شد باز

                                    گوئیا قسمت ما غیر گرانباری نیست

ای بسا عامی مستغنی خوش خفته به ناز

                                    زآنکه معیار دگر دانش و بیداری نیست

گُمرهانند به بازار طمع راه سپار

                                    غافل از آنکه شرف جنس خریداری نیست

کاروان دستخوش رهزن بیگانه شده است

                                    ساربان! این روش قافله سالاری نیست

مردمِ زیر خط فقر ،به جان آمده اند

                                    این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست

طرفی از ساغر اندیشه نبندیم مستی

                                    کَس در این میکده ها طالب هشیاری نیست

 

دانلود آهنگ

جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

 
پشیمانم

 اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم                اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم

من از عمری که با زاهد  فنا کردم پشیمانم          من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم

من امشب گوشه میخانه می مانم                      که داد از ساغر و پیمانه بستانم

چه جایی خوش تر از میخانه بگزینم                  من اینجا مست و حیرانم

در اینجا هرکه در دل باوری دارد                      در اینجا هر غمی خنیاگری دارد

که در میخانه حتی دشمنت با خود                    به جای دشنه ، دستش ساغری دارد

در اینجا جز بکوی یار راهی نیست                    در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست

در اینجا پادشاه عاشقان ساقی است                    که او هم گاه و گاهی هست و گاهی نیست

در این اینجا خون مردم خفته در خم نیست           در اینجا چهره آزادگی گم نیست

در اینجا تخت شاهی بر دوش مردم نیست            به نام عشق می خوانم

                                    من امشب گوشه میخانه می مانم

دانلود آهنگ

جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

 
سرزمین بیکران

  

ایران ای سرای من، خاکت توتیای من

                        جاویدان بهشت من ، عشقت کیمیای من

ای سرزمین بیکران ، ای یادگار عاشقان

                        ای خفته در میان تو ، در قلب مهربان تو

هزاران شهید بیگناه نوجوان

                        هزار عاشق گذشته در رهت ز جان

ای تخت جاودان جم ، ای ارگ بی کران بم

                        همچو هگمتانه شهریار ، همچو بیستون استوار

خاک عاشقان بیقرار ، نامت از همیشه پایدار

 

 

 

دانلود آهنگ 

جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

 
كاش ميدانستم

كاش ميدانستم بعد از مرگم اولين اشك از چشمان چه كسي جاري مي شود و آخرين سياهپوش كه مرا به فراموشي مي سپارد چه كسي خواهد بود، تا قبل از مرگم جانم را فدايش کنم

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام



 

 

 

 

تصاویر امروز
تشییع پیکر مسعود رسام
فرصت ها
خانه سبز به قطار ابدی پیوست
چهلمین روز کوچ قاصدک
فرصتی نمانده است
دارد باران می بارد
چند جمله زیبا
کاش کودک بودیم
فردا دیر است....

 

 

RSS 2.0

<-BlogTitle->
<-BlogTitle->

<-BlogDescription->


<-PostTitle->

<-PostContent->
ادامه مطلب

<-PostDate-> |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام

<-BlogEmail->

 

 

<-LinkTitle->

 

<-ArchiveTitle->

 

<-PostTitle->

 

 

RSS 2.0

<-BlogCustomHtml->