تبليغاتX
.:حرفهای نگفته:.
.:حرفهای نگفته:.



زمانه ما...

 

نمانده چرا
در زمانه ما
رنگ مهر و وفا
عشق و صدق و صفائی
خدایـــا، خدایـــا، خدایـــا

كشد به كجا
كار اهل صفا
ای رقم زن ما
تابه كی ناروائی
خدایـــا، خدایـــا، خدایـــا

كجا بگريزم كه غم نشناسد نشان مرا
چه چاره كنم تا زمانه بفهمد زبان مرا

غمم به سرو آتشم به دل و بسته لب ناله كردم
دلی نشود تا خبر زغمم نيمه شب ناله كردم

به جلوه همی در دل جمع خوبان نشسته توئی
به شكوه همی در پی عمر كوته فتاده منم

به خنده همی دامن از دست ياران كشيده توئی
به گريه همی سر به دامان صحرا نهاده منم

دگر چه بود لطف اين زندگانی
تهی چو شود ساغر مهربانی

نمانده چرا
در زمانه ما
رنگ مهر و وفا
عشق و صدق و صفائی
خدایـــا، خدایـــا، خدایـــا

كشد به كجا
كار اهل صفا
ای رقم زن ما
تابه كی ناروائی
خدایـــا، خدایـــا، خدایـــا

 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |

 
مژده بده

مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا
سايه ي تو گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه ي خنديده منم
يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا
كعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز
كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من
آينه در آينه شد ، ديدمش وديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم ، جان رها كرده تنم
تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا


هوشنگ ابتهاج

 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |

 
برو نازنینم

برو نازنیم ...برو...

وقتی که مردم

بر مزارم گریه مکن

و خاک را با اشکهایت

رنجیده خاطر مکن

بگذار باران باد بر من بگریند

اما عزیزم تو نه

اگر گناه یا خطائی از تو سر زده است

دیگر مهم نیست

من تو را بخشیده ام

واکنون می خواهم در آرامش بیارامم

بگذار ای دل غمگین و مرا تنها بگذار

برو نازنیم ...برو...

 

آلفرد تنیسون-شاعر انگلیسی

 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |

 
عمیق ترین

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

 
زندگی

بازي زندگي اون نيست كه تاس خوب بياري . اصل اون است كه تاس بد رو خوب بازي كني....

 

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

 
نصیحت

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

 
......چقدر سخته

چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی، حس کنی که هنوزم دوسش داری، چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه، امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

 

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

 
ای معنای انتظار

ای معنای انتظار یک لحظه بایست

دیوانه شدن با خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشق کردی چیست؟

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |

 
هدیه خداوند

 

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو

و آنچه که می شود هدیه توست به خدا

پس سعی کن بی نظیر باشی

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |

 
زندگی

زندگی هنگامه فریادهاست

سرگذشت در گذشت یادهاست

زندگی تکرار جان فرسودن است

رنج ما تاوان انسان بودن است

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |

 
لحظه ها

قشنگ ترین عکسا از دل یک اتاق تاریک بیرون میاد

اگر یه لحظاتی از زندگیت تاریک بود غصه نخور خدا داره برایت یک عکس قشنگ آماده می کنه

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |

 
متن حقوق بشركوروش كبير

با سلام

دوستان عزیز من داشتم تو یه وبلاگ می چرخیدم که یه متن جالب دیدم و با اجازه وب مستر اون وبلاگ این متن و برداشتم مطمئنم شما هم خوشتون میاد ازش

متن حقوق بشركوروش كبير

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران، بابل وكشورهاي چهارگانه را برسر گذاشته ام اعلام مي كنم « تا روزي كه زنده هستم و اهورامزدا پادشاهي را به من ارمغان مي كند كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم را گرامي بدارم و نگذارم كه فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر راپست بدارند ويا آنهارا بيازارند.

من كه امروز  افسر پادشاهي را برسر نهاد ه ام ، تاروزي كه زنده هستم ومزدا پادشاهي را به من ارزاني كرده هرگز فرمانروايي خود را بر هيچ مردماني به زور تحميل نكنم و در پادشاهي من هر ملتي آزاد است كه مرا به شاهي خود بپذيرد يا نپذيرد و هرگاه نخواهد. مراكه ، پادشاه ايران وبابل وكشورهاي رابعه هستم ، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ستم كند و اگر كسي ناتوان بود و براو  ستمي رفت من از وي دفاع خواهم كرد و حق اورا گرفته و به او پس خواهم دادوستمكاران را به كيفر خواهم رساند.

من تاروزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال و اموال ديگري را با زور ويا هر روش ، نادرست ديگري از او بدون پرداخت ارزش واقعي آن بگيرد.من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسي ،كسي را به بيگاري بگيرد وبه او مزد نپردازد.من اعلام مي كنم كه هر كس آزاد است هر دين و آييني را كه ميل دارد برگزيند ودر هر جا كه مي خواهد سكونت نمايدوبه هر گونه كه معتقد است عبادت كند و معتقدات خود را به جا آورد وهر كسب و كاري را كه مي خواهد انتخاب نمايد ، تنها به شرطي كه حق كسي را پايمال ننمايد و زياني به حقوق ديگران وارد نسازد. من اعلام مي كنم هر كس پاسخگوي اعمال خودمي  باشد هيچ كس را نبايد به انگيزه اينكه يكي از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد واگر كسی از دودمان يا خانواده اي خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد وبا ديگر مردمان و خانواده كاري نيست.

تا  روزي كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام برده و يا نامهاي ديگر بفروشند واين رسم زندگي بايد از گيتي رخت بر بندد.

از مزدا مي خواهم كه مرا در تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و ممالك چهارگانه گرفته ام پيروز گرداند.

منبع:

http://www.mylandir.blogfa.com/author-mylandir.aspx

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |

 
فریب زمانه

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پائیز غریبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |

 
....بی تو

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت  ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند.

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |

 
شاد بودن

شاد بودن هنریست شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد....

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 |

 
زندگی

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پزمردن نیست

اظطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی جوشش و جاری شدن است.

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند

 

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 |

 
قاصدک

قاصدک !هان .چه خبر آوردی؟      از کجا.از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام ودر من بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار ودیاری
برو آنجا که بود چشمی وگوشی باکس
     برو آنجا که تورا منتظرند
قاصدک در دل من همه کورند وکرند
  دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
            تو دروغی تو دروغ  که فریبی تو فریب
راستی آیا جایی خیرب هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
                                                 قاصدک!ابر های همه عالم شب وروز   در دلم می گریند

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 |

 
صیاد و صید من ! با ما چه می کنی

آهوی خوش خرام با ما چه می کنی

 دل می ربایی و آواره می کنی

با تاب زلف خود بی تابمان

دلداده رخت ، یکباره می کنی

آن خال هاشمی صیاد دل شده

آهو بگو که تور ، کی پاره می کنی

دنبال خود مدام تو می دوانی ام

زخمی تو دست و پا ، با خاره می کنی

کرده خمار می آن خدوخال وزلف

آخر مرا زعشق میخاره می کنی

می جویمت ولی پیدا نمی کنم

در جستجو دلم آواره می کنی

       این سخن شنو :  من عاشقم توام

 دل را تو عاقبت بی چاره می کنی

در بند زلف تو هم دیده ودلم

صیاد و صید من ! با ما چه می کنی

 

سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

 
درویش و فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

 
روزهایت رنگارنگ

عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ

سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

 
....عاقبت

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
....خوشبختی

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

دریغا که من زاده امروزم

خدایا جهنمت فرداست!

پس چرا  امروز می سوزم؟!

 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
....حرف خدا

باید گاه سکوت کرد

شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
آشفتگی

امـروز ایـن چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست .
ای کاش که حتی برای لحظه ای چندآرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قـرار پرسـه می زنم رویاهای شیـرین مان را ، اما این بار بی حضور تــو...
عـادت کـرده ام به این سفـر هـر روزه ام ، این روزها دگر چشمم نمی گرید
بلکه ایـن روزها دلـم می گــرید

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
عطر

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
پایان

 

 

 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

 
بهار

بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاری خویش آنقدر زیباست که آدمی را مسحور خویش می کند، آن چنان که  از سخن گفتن باز می ماند و حرف هایش، ناگفته، در ژرفای  جانش انباریده می شود. به جای او گنجشگان پرگو سخن می گویند و زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، نسیم، عطر.

 

                                                              

جمعه دوم فروردین 1387 |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام



 

 

 

 

تصاویر امروز
تشییع پیکر مسعود رسام
فرصت ها
خانه سبز به قطار ابدی پیوست
چهلمین روز کوچ قاصدک
فرصتی نمانده است
دارد باران می بارد
چند جمله زیبا
کاش کودک بودیم
فردا دیر است....

 

 

RSS 2.0

<-BlogTitle->
<-BlogTitle->

<-BlogDescription->


<-PostTitle->

<-PostContent->
ادامه مطلب

<-PostDate-> |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام

<-BlogEmail->

 

 

<-LinkTitle->

 

<-ArchiveTitle->

 

<-PostTitle->

 

 

RSS 2.0

<-BlogCustomHtml->