تبليغاتX
.:حرفهای نگفته:.
.:حرفهای نگفته:.



ولنتاین

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بوده‌است. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به خاطر اختراع نمودن کلمات نا مانوس جدید فارسی و هویت دادن به فرهنگ هخامنشی خود و به منظور حفظ فرهنگ ایرانی به دور از ارزش دادن به فرهنگ قومهای دیگر به غیر از فارسی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 |

 
فقر

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 |

 
دلتنگی

نمی دونم از کجا بنویسم نمی دونم واسه چی بنویسم اما می دونم باید بنویسم دلم بدجوری تنگه

واسه چی و واسه کی شو نمی دونم فقط میدونم دلم پر درده . هیچ گوشی نیست بشنوه اگه هم باشه من حوصله گفتن ندارم . نوشتن راه ساده ایه واسه خالی کردن خودم .

اما الان که می خوام بنویسم نمی دونم چی باید بنویسم . دارم آهنگ غمگین گوش می دم بغض دارم اما اشکم نمیاد . غم دارم اما صدام در نمیاد .می خوام بنویسم اما نمی دونم چی؟

بعضی وقتا غما کمن اما پشت آدم و خم میکنن . شاید بعضی اوقات آدم تو اوج خنده گریه کنه. اون موقعست که بدجوری واسه رسیدن به یه جای دنج بی تاب می شه. امروزم من همینجوری بودم اما تو این همهمه ها کو جای دنج؟

دیگه بدجوری دلم  تنگه . قبلاً وقتی چندتا شعر حافظ می خوندم آروم می شدم اما الان حافظ هم با من سرناسازگاری گذاشته . شایدم من امشب حرفشو نمی فهمم. نمی دونم .فقط می دونم دلم بسیار تنگ است .

کاش آدما هیچ موقع تنها نمی شدن .اونوقت شاید دیگه هیچ غمی نبود . اما مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 |

 
خدا وقطره

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را.

 اما.....
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |

 
شکلات

 با یه شکلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم...

 اون هم بچه بود...

 سرم روبالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ...

گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ" ...

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ" ...

 گفتم "نه ، نه ، نه تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن...

يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم...

تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ...

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار...

 اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد...

 نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم...

 اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...

گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ...

گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ،

يكي مال من... باشه؟

" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش...

اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم...يعني كه دوستيم...

 دوست دوست...

 من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم...

 مي گفت "شكمو تو دوست شكمويي هستي" ...

 و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ...

مي گفتم "بخورش" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...


صندوقش پر از شكلات شده بود...

 هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم...


گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟

" ... گفت "

مواظبشون هستم" ...

مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ...

و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده...

اون بزرگ شده...

من بزرگ شده م...

 من همه ء شكلاتها رو خورده م...

اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه...

 ميخواد بره... بره اون دور دورها...

ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده...

يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش...

گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم

 "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت"

 ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش...

هر دو رو خورد...

خنديدم...

 ميدونستم دوستي من تا نداره...

ميدونستم دوستي اون تا داره...

مثل هميشه...

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم...

اما اون هيچكدومشون رو نخورد...

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟

جمعه نوزدهم بهمن 1386 |

 
بمان

 

تنها تر از حقیقت تنهاییم بمان 
                 بار سکوت خستهء صحراییم بمان
در صبر من تمام غمت خانه می کند
                 یک دشت امتداد شکیباییم بمان
در عشق من دروغ وفایت حقیقت است
                  من آرزوی مبهم رویاییم بمان
در موج موج مهر دلم سوزش وفاست
                  جاری ترین ترنم دریاییم بمان
بیتو نفس به سینهء من ره نمی برد 
                  هر لحظه یی به خاطره می آییم بمان

 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |

 
عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من جای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |

 
جدایی

فکر می کردم

 

تو رو دیدن

 

یه تولد

 

یه طلوعه

 

توغروب آشنایی

 

ندونستم

 

که رسیدن

 

یه بهونه ست

 

یه بهونه

 

واسه لحظه ی جدایی

 

جدایی

 

 

بی تو غریب غربتم

 

آماده ی شکستنم

 

با من بمون بمون بمون

 

با من که عاشقت منم منم

 

منم

 

 

ندونستم نرسیده

 

تو شروع قصه می ری

 

آرزوی زندگی رو

 

می ری و ازم می گیری

 

ندونستم که رسیدن

 

یه بهونه ست واسه رفتن

 

واسه پر پر شدن تو

 

واسه ویرون شدن من

 

 

بی تو غریب غربتم

 

آماده ی شکستنم

 

با من بمون بمون بمون

 

با من که عاشقت منم منم

 

منم

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |

 
مکالمه یک سوسک با خدا

مکالمه یک سوسک با خدا 

 

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .

 


گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیسلامحت .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

__________________

كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛

تك سوارمهربانی تك نبود ؛

كاش برلوحی كه برجان دل است ؛

واژه تلخ خیانت حك نبود....

یا حق

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |

 
غریبه

من غریبه دیروزم و اشنای امروز و فراموش شده فردا... پس در اشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم كنی دل من دیر زمانیست كه می پندارد

دوستی نیز گلیست

مثل نیلوفر و یاس

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 |

 
بهبود

زندگی هر لحظه
غیر قابل تحملتر میشود
با دیدن هر غریبه ای که از راه میرسد
میاندیشم،
این همان روزی است که سرنوشت برایم برگزید
و یا سرنوشتی است که من آن را در این روز برگزیدم.
دوست داشتن
شگرف ترین
نیروی عالم است.
و دل بستن به خاطرات عاشقانه،
مخرب ترین

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 |

 
اسکندر

از جمله گناهانی که قران کریم روی آن تاکید فراوان دارد ستم به دیگران و تضییع حقوق مردم میباشد و در آیات متعددی عواقب وخیم ستم گری را یاد آور شده و در این زمینه هشدار می دهد و می فرماید : ( انه لا یفلح الظالمون )  البته که ستمگران رستگار نخواهند شد .

امتحان اسکندر

ارسطو مربی اسکندر بود ، پس ار آن که کاملا او را تربیت کرد و تمامی علومی که لازم بود به او یاد داد ، یک روز در مجلسی که جمعی از علما و حکما بودند از اسکند سوالاتی پرسیده شد اسکندر هم به تمام آن سوالات جواب های درست داد . ولی ارسطو به جای تحسین و تشویق او را شدیدا توبیخ و سرزنش کرده و او را به جهل و نادانی نسبت داد . اسکندر نوجوان از این عمل شدیداً ناراحت شد و از استاد خود رنجید . حضار مجلس از سرزنش های بی مورد و بی جای استاد تعجب کرده و در مقام اعتراض از او پرسیدند : که  برای چه  به جای تشویق از این شاگرد ممتاز با خشونت و ناسپاسی بخورد کردی ؟ ارسطو جواب داد: اسکندر کودکی است که در ناز و نعمت بزرگ شده است و درآینده ای نزدیک پادشاه خواهد شد من خواستم مزه ظلم را به او بچشانم تا بفهمد که ظلم چه قدر تلخ و ناگوار است تا وقتی که به پادشاهی رسید از ستم و بی انصافی و تضییع حقوق دیگران خود داری کند .

علی ( علیه السلام ) فرمود :ستم گناهی است که هیچ وقت فراموش نمی شود

بیاییم  در زندگی به هیچ کس ظلم و ستم  نکنیم

دل مسوزان که زهر دل به خدا راهی هست

 

هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
خنده عبرت

سلام عزیزان خواستم یه خورده غیر از شعر چیزای دیگه ایی هم باشه

گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

یا حق

موفق باشید

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
گنجشک و خدا

بنام خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست !  "گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی... " اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
نامه ای از خدا

بنام خدا

بخوان مرا .منم پروردگارت.خالقت از ذره ای نا چیز .صدایم کن مرا.آموزگار قادر خود را .قلم را.من هدیه ات کردم.بخوان مرا.منم معشوق زیبایت.منم نزدیکتر از تو به تو . اینک صدایم کن رها کن غیر ما را سوی ما باز آ. منم پروردگار پاک بی همتا . منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم . تو بگشا گوش دل . پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد. بساط روزی خود را به من بسپار . رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را . تو راه بندگی طی کن . عزیزا. من خدایی خوب می دانم . تو دعوت کن مرا بر خود . به اشکی. یا خدایی میهمانم کن. که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم . طلب کن خالق خود را. بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو . که وصل عاشق و معشوق هم عالمی دارد .

یا حق

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
.....خدایا

خدايا
مي دانم كه گناهانم بسيار است و نابخشودني
ولي تو آن قدر مهرباني كه بر بزرگترين گناهان نيز قلم عفو مي كشي
مرا ببخش
به خاطر تمامي گناهان كوچك و بزرگم
چرا كه جز تو يار و پناهي ندارم

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
حرف ها دارم

حرف ها دارم اما واژه ای ندارم ، که اگر واژه ای داشتم ؛


و اگر واژه توان داشت ! تو را می گفتم ...


واژه هایی در سر می پرورانم برای حرف هایم با تو اما خلوتی ندارم ؛


که اگر خلوتی بود و دلی ...


خلوتی نیست که اگر بود و تو را داشت ...


دلی دارم اما بی خلوت ، بی تو ، بی واژه ! پر از سکوت ! پر از تنهایی !


از خاطره هایم می گذرم ، تو نیستی ، حتی در خاطره هایم نیستی ! کجایی پس ؟!


فاصله ی بین من و تو کم است ، زیاد نیست ، فقط از اینجا تا خدا !


شاید خدایی که در این نزدیکی ست !


و شاید خدایی که برای خواستنش هزار و یکشب قصه ی غصه ی دلتنگی و اشک هایم کم است !


دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 |

 
....نگاهت را به کسی بدوز که

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه
چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه
سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه
آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه
لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه
رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه
چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه
اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 |

 
..........معنای دوست داشتن

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــر نگــــاه کنیم

 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 |

 
یاد رخسار

در دلم یادی از آن رخسار زیبا مانده است
پرتوی از او در این آیینه پیدا مانده است
هیچ دانی چیست این سرخی که در چشم من است؟
آتشی از کاروان اشک بر جا مانده است

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

 
بیهوده زیستن

اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنجی را بکاهم
یا دردی را مرهم نهم
یا مرغکی رنجور را
به آشیانه باز آرم
حاشـــا بیهوده نزیسته ام !


...

اما من بیهوده زیستم ...

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

 
برگ زندگی

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بعد تو کسی نگفت با خودش

که بعد رفتن تو من چقدر درد می کشم

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

 
این خط من است

این خط من است که روزی  پاک شود       

 این دست من است که روزی خاک شود

این نویسم تا بماند یادگار

                 من نمانم خط بماند یادگار

 

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

 
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید

با حسرت جدا کردم !

و تودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

« دلم حیران و سرگردان چشمایی ست رویایی »

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

وا کردم.

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

رفتی

           

                نمی دانم کجا ...!

شنبه سیزدهم بهمن 1386 |

 
همیشه غروب دریا برام یه دلتنگی خاص داشته

همیشه


غروب دریا برام


یه دلتنگی خاص داشته


درعین زیبایی وقتی خورشید


آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن


گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی


انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا


که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی


غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا


نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش


ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل


به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به


بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل


آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی


بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر

 

وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از


خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش


کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های


دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا


خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن


نسیمی که منو درخودش می پیچه


و احساس سرما ئیکه همه


وجودم رو میگیره خیلی


میایستم یه گوشه


ساحل و چشمام


رو میبندم و


فقط گوش


میکنم

 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
...کدامیک؟

کدامیک از ما بدجنس تریم؟
من؟
که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟
یا تو؟
که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
کدامیک بچه تریم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟
یا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
کدامیک عاشق تریم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟
یا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
کدامیک بازیگوش تریم؟
من؟
که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به
شوق بوییدن زلفت می تپد؟
یا تو؟
که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

...
ها؟! ...کدامیک؟

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
...بجاي دسته گلي که

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
حالم بد نیست

حالم بد نیست غم کم می خورم 

           کم که نه هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم شرابم میدهند
  

              عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
    

              ارچه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
 

             بی گناه بردند وبر دارم زدند
دشنه نامرد بر پشتم نشست
    

             از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
  

           یک شبه داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
 

            تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
دین اگر این است مرتد می شوم
 

           خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
     

           کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
   

            عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
   

            هر چه در دل داشتم رو می کنم

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
مهربانی

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
خدایا

خدایا
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم


هرکجا آزادگی هست ببخشایم


وهر کجا غم هست شادی نثار کنم


الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم


بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم


زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم


و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
خدای اطلسی ها با تو باشد

خدای اطلسی ها با تو باشد


پناه بی کسی ها با تو باشد


تمام لحظه های خوب یک عمر


بجز دلواپسی ها با تو باشد

 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

 
کوچيک تر که بودم

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
.....آه

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
مانده ام در کوچه هاي بي کسي

مانده ام در کوچه هاي بي کسي

سنگ قبرم را نميسازد کسي

سوختم خاکسترم را باد برد

بهترين دوستم مرا از ياد برد

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
برای تو

برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم : تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است « همچنان دوستت دارم » می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمی دانم چرا شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم یادم می آید که می گفتی ساده باش حال ساده می گویم : « دوستت دارم »

 

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
....هرکس

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
....زندگی

زندگی کوتاهتر از آنست که به خصومت بگذ رد

و قلبها گرامیتر از آنند که بشکنند

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم

در بستر روزگار آنچه با خنده  بدست می آید پایدار نمی ماند

و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود

 

 

چهارشنبه دهم بهمن 1386 |

 
بچه ها

بچه ها به پنج دليل دوست داشتني اند:

 

۱_گريه مي كنند چون گريه كليد بهشته.

 

 2_قهركه مي كنند زود آشتي مي كنند چون كينه ندارند.

 

 3_چيزي كه مي سازند زود خراب مي كنند چون به دنيا دلبستگي ندارند.

 

 ۴_با خاك بازي مي كنند چون تكبر ندارند.

 

5_خوراكي كه دارند زود مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند چون آرزوهاي دراز ندارند

 

یکشنبه هفتم بهمن 1386 |

 
از خدا چه می خواهی؟

بنام خدا

سلام

خداوند بی نهایت است!لا مكان و لا زمان !
اما به قدر فهم تو كوچك می شود !
و به قدر نیاز تو فرود می اید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو كار گشا می شود !
یتیمان را پدر  و مادر

محتاجان برادری را برادر
پیران را عصا می شود

 عقیمان را طفل می شود

 محتاحان به عشق را عشق می ورزد
خداوند همه چیز می شود همه كس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاكی دل
به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس ...
بشویید قلب هایتان را از هر احساس نا روا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار نا پاك
و دست هایتان را از هر الودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ‍،نا راستی ها و نا مردمی ها

 

چنین كنید تا ببنید خدا چگونه بر سفره شما با كاسه خوراك و تكه ای نان می نشیند
و در دكان شما كفه های ترازو هایتان را میزان می كند
و در كوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود ؟

 

شنبه ششم بهمن 1386 |

 
تولد

شنبه ششم بهمن 1386 |

 
تولد بابا جونم

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |

 
تولد

سلام  5 بهمن روز تولد بهترين شخص زندگي منه . تولد باباي گلم

                                           

   باباجون تولدتون مبارك

باز کن پنجره ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقی ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست

 

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

 
کاش بودی

کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام
بی خبر از موج و دریاها نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

 

 

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

 
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم دوست دارمت

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

 
خدا پشت و پناهت

خدا پشت و پناهت زود برگرد

فدای شکل ماهت زود برگرد

هوا سرد است،شالت را بینداز

بگیر این هم کلاهت،زود برگرد

ببین این گونه نگذا ری بماند

دو چشمانم به راهت زود بر گرد

چهارشنبه سوم بهمن 1386 |

 
ارمغان

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

 

 

سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 
پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 
....هرگز

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين هرگز كشت

سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 
....من قامت بلند تو را در قصيده اي

من قامت بلند تو را در قصيده اي

با نقش قلب تو، تصوير مي كنم

*********

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

 

سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 
متن هوای گریه

سلام دوستان اين ترانه آقاي همايون شجريان واقعاً عالي بود شعر خانم بهبهاني عالي بود و با صداي آقاي همايون ديگه معركه شد. تقديم به شما

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

سه شنبه دوم بهمن 1386 |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام