تبليغاتX
.:حرفهای نگفته:.
.:حرفهای نگفته:.



چگونه بگويم

چگونه بگويم

چگونه فرياد كنم

اندوه سال هاي نبودنت را

آنقدر از من دوري

كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد

اما

برايت مي نويسم از ته مانده غرورم ودل تهي و

چشمهاي منتظر

و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد

از همه وهمه

كه

 نشان نبودنت را ميدهد

اما

تمام نامه ها را

به

آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد

یکشنبه سی ام دی 1386 |

 
گفتگوهای کودکانه با خدا

سلام دوستان حرف دل چندتا کوچولو با خدا رو براتون گذاشتم بخونین و لذت ببرین

گفتگوهای کودکانه با خدا

 

خدای عزيز!

به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

 

خدای عزيز!

شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .

لاری

 

خدای عزيز!

اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.

ميگی

 

خدای عزيز!

شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.

نان

 

خدای عزيز!

در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟

جين

 

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟

لوسی

 

خدای عزيز!

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنيتا

 

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟

نورما

 

خدای عزيز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

 

خدای عزيز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟

نيل

 

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که + نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ ; اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.

دارلا

 

خدای عزيز!

بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.

جويس

 

خدای عزيز!

وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)

 

خدای عزيز!

لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس

 

خدای عزيز!

برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!

دنی

 

خدای عزيز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.

تام

 

خدای عزيز!

فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.

روث

 

خدای عزيز!

من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

اليوت

 

خدای عزيز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.

راب

 

خدای عزيز!

برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟

مارشا

 

خدای عزيز!

من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کريس

 

خدای عزيز!

ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.

با احترام دونا

 

خدای عزيز!

آدمهای بد به نوح خنديدند + تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي ; اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.

ادی

 

خدای عزيز!

لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.

دين

 

خدای عزيز!

فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.

چارلز

 

خدای عزيز!

هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.

اجين

 

         

 

یکشنبه سی ام دی 1386 |

 
سوگند

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود .... سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم ...

 

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
ديوار دلم

بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه  ای تنهایی من می گذرد  به هوای

  هوسی هم که شده سرکی می کشد و 

 می گذرد.

 

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
....شكستند

قفس داران سکوتم را شکستند  ..... دل دائم صبورم را شکستند

 

به جرم پا به پاي عشق رفتن ..... پرو بال عبورم را شکستند

 

مرا از خلوتم بيرون کشيدند ..... چه بي پروا حضورم را شکستند

 

تمنا در نگاهم موج مي زد .....  ولي روياي دورم را شکستند

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
دلتنگ

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
رها كن آرزو را

تبسم نقش نيرنگه! من از شب شاکي ام ، اي يار!


طلوعم را تماشا کن، من را دست غزل بسپار!


من را پاکيزه کن از خواب ،از اين لکنت ، از اين تکرار!


رها کن آرزوها را از اين زندان بي ديوار !


چه ناباور، چه دردآور، سکوتم بي نهايت شد!


چه غمگينانه عشق ما، دچار رنگ عادت شد

 

 

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
آدمك

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

شنبه بیست و نهم دی 1386 |

 
...ترسم

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
                     وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
                     آری شود ولیک به خون جگر شود

 

جمعه بیست و هشتم دی 1386 |

 
در كوله ات چه داري؟

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.

كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

جمعه بیست و هشتم دی 1386 |

 
ما گذشتیم

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای بحال دگران
می‌روم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته‌نظران
دلِ چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این زخدا بی‌خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

جمعه بیست و هشتم دی 1386 |

 
...نگاه کن

نگاه کن! شهر تاریک است .چراغی روشن نیست .کسی امشب !به فکر صبح فردا نیست .عشق مرده ؛صداقت سوخته ؛عاطفه پژمرده؛ ایمان گمشده ؛ وجدان خوابیده ....می شود شهر را نورانی کرد چراغی روشن کرد و به فکر صبح فردا بود عشق را دوباره زنده کرد عاطفه دوباره می روید

 

جمعه بیست و هشتم دی 1386 |

 
مطالب جالب

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد. (ناپلئون)

**************

 زرد است که لبریز حقایق شده است, تلخ است که با درد موافق شده است .شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است

*******************

شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند

انسانها عمل شما را فراموش می کنند

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید

******************************

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

**********************************

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
بیا تا برایت بگویم

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
نارفیقان

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
....خداحافظ

به يادش گريه کردن ها ....
به عکسش خيره گشتنها ....
به خوابش خواب ديدنها ......
ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....
خداحافظ به دنبالش دويدنها .....
رسيدنها .........
در آغوشش کشيدنها ....
خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......
برای بوسه ای ترديد کردنها ......
به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداییها ....
خداحافظ ... شنیدنها ....
به تلخی خنده کردنها .....به کنجی گریه کردنها ....
تمام لحظه ها را دوره کردنها .....
برای بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....
خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولی او را نديدنها .....
سلام اما ... به دل کندن .....
ولی در انتظارش باز ماندنها ........
اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....
به دور از چشم بد بينها .....
خداحافظ
خداحافظ .....سرودنها ........

 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
....تنها

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم براهت گل من

 

هرکجا هستی وباشی گویم

 

که خداپشت وپناهت گل من

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
...مانده تا

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
...روزي

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و
مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است.
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند.
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی
بس ..
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من
به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا
کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه
بریزیم ...
و من آن روز را انتظار میکشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم .....

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 |

 
محرم

 

 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 |

 
خوبرویان

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان ،

                            باید آواره شود هر که شود عاشقشان ،

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان ، 

                           سنگی اندر گِلشان بود که آن شد دلشان

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 |

 
زندگی

زندگی به من آموخت که دست دادن معنای رفاقت نیست...!

بودن قول ماندن نیست ...!

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...!

و دوست داشتن کسی که می گوید «برای تو میمیرم» دروغی بیش نیست

و اما حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 |

 
کویر

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را
 
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 
تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
 
در التهاب
در انتظار قطره باران
 
در آرزوی آب
 
ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 
ای ابر ای بشارت باران
 
ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
 
خکستر وجود مرا با خویش
 
می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
 
دیدم که گرد باد
 
حتی
 
خاکستر وجود مرا با خود نمی برد

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 |

 
من دلم تنگ کسی است

من دلم تنگ کسی است
که به دلتنگی من می‌خندد
باور عشق برایش سخت است
ای خدا ! باز به یاری نسیم سحری
می‌شود آیا دل به نازک‌دل من بربندد؟

 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم
شاید
بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند 
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس 
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

 

 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
من سرم را به طلبكاریِ دوست

من سرم را به طلبكاریِ دوست
به خداوندیِ عشق
به زبان بازیِ تو
بخشیدم
اما! تو نگاهت را چه خسیسانه دریغم كردی!
حیف نیست !؟
باش تا شب برود.
توخودت می‌‌دانی ـ بهتر از من ـ كه تمام شب را
سر به بالین ننهم، تا سحر برزند از پشت چپر!
چه! شنیده‌ام كه به آه سحری،
قفل صد کار ِ گره‌بسته گشایش یابد!
در دلم حسی هست ـ و مدامم گوید ـ
که آهی به سحر، «گره از کار فرو بستهء من بگشاید»
آه !! آآآه!
آمد! آمد!
سحر ِ شب‌شکن از راه رسید!
باید آهی بکشم!
آآآه .....!

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
سینه از درد

سینه از درد فراقت خسته است

دل به روی غیر تو بسته است

هیچ دانی در دلم جا کرده ای

عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای

عشق بازی با تو معنا می شود

نور حق با تو هویدا می شود

السلام ای شاه مظلوم وغریب

السلام ا ای آیه ام یجیب

السلام ای نور چشم مرتضی

السلام ای خامس آل عبا

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
...به من گفتی

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه‌ها در خواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی‌تابه امشب

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
من صبورم اما ..............

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم محزونم !

و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

می ترسم!..............

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
به فریادم رس

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد
قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاك بارانم
نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

 

 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
آن شب

آن شب كه دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شكستیم
از آتش دوزخ نهراسیم كه آن شب
ما توبه شكستیم ولی دل نشكستیم

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

 
...گذشت

نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنی ها را بهانه روزگار دانستم ....

اما

كاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم می گذرد،

می دیدی!

یك سال دیگر نیز گذشت اما

نیامدی

ندیدی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر، تا روح بی قرار مرا بینی ....

 

 

 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
...چه شود

از عشق تو گر بلا ببینم چه شود؟

گر جای وفا جفا ببینم چه شود؟

 من روی ترا ندیده دیوانه شدم

بنگر كه اگر ترا ببینم چه شود؟

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
...میگن داره بوش میاد

میگن داره بوش میاد، بوی محرم، بوی شبهای محرم، نمیدونم چرا تو این روزا دیگه اختیار دلامون دست خودمون نیست، این شبها روزایی رو به دنبال داره که توش پره از بوی اسپند، صدای سینه­زنی و زنجیرزنی، فریاد یا حسین (ع) و یا ابوالفضل (ع)، خیمه­های نیمه سوخته، ضریح شش گوشه، کفن­های سفید و مشکهای خالی آب، تن پوشهای سقایی سفید و سبز کودکانه و هزازان هزار رنگ و بوی که حال و حواش با روزای دیگه فرق میکنه، دیگ­های نذری که بو و طعمشون با عطر غذاهای دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه، قطره­های اشکی که سرخ تر از هر قطره خونه، فریادهای یا حسین (ع)و یا ابوالفضل (ع) که باعث در هم پیچیده شدن زمونو و زمان می شه، ناله های کودکان که به دنبال همنوایی

با نوای علی اصغر(ع) می­شه، فغان­های که به دنبال آه جگر سوز حضرت رقیه (ع) در پی پدر و فریادهای انا الحق که یاد آور گریه­های شبانه علی (ع) در دل چاه بوده که این بار از زبان زینب کبری(س) بیرون می آید و همه همه و یادآور حج نیمه تمام حسین (ع) و درهم پیچیده شدن جرس کاروان 72 تن از عرشیان فرود آمده روی زمین.

 

پس بیاین قبل از اینکه رختهای دیگر رو از تنمون دربیاریم و رخت سیاه حسینی به تن کنیم رخت سیاه قلب­ها مونو از دلامون خارج کنیم. و قبل از تن کردن رخت سیاه حسین (ع) عشق پاک و سفید آسمونی حسین (ع) رو که فقط عشق در راه رضای خدا بود رو تو قلب­هامون جا بدیم و بعد آستین­های رو بالا بزنیم که جز عشق خداوندی در رضایت اون را طالب نباشه و اینکه بخواد روزی خودش رو در آغوش عزیز کرده خداوندی قرار بده و های های اشک به حال خودش بریزه و سر بر گریبان عزیزی قرار بدیم که رضای اون رضای خداوندی رو در برداره

 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
گل خشکیده

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
روزی

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و
مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است.
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند.
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی
بس ..
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من
به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا
کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه
بریزیم ...
و من آن روز را انتظار میکشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم ....

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
خدایا

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
عدد شانس

 

- میدونستی من عدد شانس دارم؟

- نه بابا٬ افرین. حالا چند هست؟

- سه

- سه؟

- اره سه.

- حالا چطوری حساب کردی که سه شد؟ چه عدد شانس سه ای.

- مسخره نکن. جدی میگم.

- من کی مسخره کردم. حالا بگو ببینم جریان چیه. این سه رو از کجا اوردی؟ منم میخوام.

- من سومین بچه خانوادم.

- همین؟ خوب این شد دلیل اخه. خر گیر اوردی؟

- سومین ماه سال بدنیا اومدم.

- نه دیگه سر کاریم... خوب اگه اینطوریه که من دو تا عدد شانس دارم..یک...هشت

- گوش کن حالا تا روشنت کنم...سه ساله لیسانس گرفتم...تو شرکتی که استخدام شدم سه سال بعدش بهترین پست رو گرفتم.... سه سال بعد از استخدامم ازدواج کردم...

- اها اونوقت این شد که عدد سه شد عدد شانست...پس بزار بقیش رو من بگم...سه سال دیگه پدر میشی و اماده باش که بدجوری هم پدر میشی. پدر سه قلوها...تو سه بار ازدواج میکنی...وای وای ...اگر قرار باشه از هر ازدواجت فرزندی داشته باشی کمکم مهدکودک باید بزنی...از اینجا به بعدشم که دیگه مشخصه با اون همه بچه دیگه عدد شانستم کاری ازش بر نمیاد..دیگه خلاااااص...

 

خدایا من که عدد شانس ندارم...اصلا عدد شانس میخوام چه کار...ولی من نوکرتم اگر یک روزی خواستی بدی یک چیزی بده که بیرزه مثل یک یا نیم یا بیست پنج صدم...در این حدود...راضیم...شکرت..

 

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا

بر منتهای  همت  خود  کامران  شدم

شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
 
سرها در گریبان است
 
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
 
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
 
كه ره تاریك و لغزان است
 
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 
كه سرما سخت سوزان است

 نفس، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
 
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
 
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
 
دمت گرم و سرت خوش باد
 
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
 
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
 
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
 
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
 
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
 
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
 
من امشب آمدستم وام بگزارم
 
حسابت را كنار جام بگذارم
 
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
 
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
 
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
 
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
 
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
 
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
 
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
 
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
 
درختان اسكلتهای بلور آجین
 
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
 
غبار آلوده مهر و ماه
 
زمستان است

 

شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
خداحافظ

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

 

شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
متن

سلام دوستان چندتا جمله آموزنده  قشنگ برای بهتر زیستن:

 

التماس به مردم خفت است . اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود ذلت است .

التماس به خدا جرات است اگر برآورده شود رحمت است و اگر برآورده نشود حکمت است

 

وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو می دهد تو هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان بده

 

بهتر است دیگران از ما به خاطر چیزی که هستیم متنفر باشند تا اینکه مارا بخاطر چیزی که نیستم  دوست بدارند

شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
گل من

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست


شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
آشنا

. رفت تنها آشنای بخت من

رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت
چون نسیم تندپو از من گریخت

آهوانه سر به صحراها گذاشت .

ماه را گفتم که : ماهِ من کجاست ؟

            گفت : هر شب روی در روی منست

در دل شب هرکجا مهتاب هست،

ماهِ تو بازو به بازوی منست

باغ را گفتم که : او را دیده ای ؟

گفت : آری عطر این گلها از اوست

لحظه ای در دامن گلها نشست ،

نغمه ی جانبخش بلبل ها از اوست

چشمه را گفتم : ازو داری نشان ؟

گفت : او سرمایه ی نوش منست .

نیمه شبها با تنی مهتابرنگ

تا سحرگاهان در آغوش منست .

از نسیم فرودینش خواستم

گفت : هر شب می خزم در کوی او

این همه عطری که در چنگ منست

نیست جز عطر سر گیسوی او

ای دمیده ! ای گریزان عشق من !

چشمه ای ؟ نوری؟ نسیمی؟چیستی؟

دختر ماهی ، عروس گلشنی

با همه هستی و با من نیستی.. !

شنبه بیست و دوم دی 1386 |

 
گفتمش دل می خری؟

گفتمش دل می خری ؟
پرسید چند ؟
گفتمش دل مال تو ، تو تنها بخند.
خنده کرد و دل زدستانم ربود ، تا به خود آمدم او رفته بود ....
دل زدستش روی خاک افتاده بود ، جای پایش روی دل جا مانده بود . . .

جمعه بیست و یکم دی 1386 |

 
آرزویی برای تو

آرزویی برای تو

کاش خداوند آفتاب را به تو هدیه کند

تا گرم شوی ، و مهتاب را ،

تا افسونت کند

و فرشته ای نگهبان تا هیچ چیز

نتواند به تو آسیبی برساند

و خنده را تا دلخوشت کند .

و دوستان صادق را

تا در کنارت باشند

و بالاخره اجابت خود را

تا هر وقت آرزویی می کنی ،

بر آورده سازد.

جمعه بیست و یکم دی 1386 |

 
زندگی

زندگی فرصت بس کوتاهيست.....
تا بدانيم که مرگ....
آخرين نقطه پرواز پرستوها نيست...
مرگ هم حادثه است....
مثل افتادن برگ....
که بدانيم پس از خواب زمستانی خاک...
نفس سبز بهاری جاريست.........

جمعه بیست و یکم دی 1386 |

 
چقدر سخته

((چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا....

  وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی .))

((چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا ...

مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .))

((چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من, باغچه ی نو مبارک .))

پنجشنبه بیستم دی 1386 |

 
صبح سحر

مرگ در دوري تو کار من است

                            دم زيباي سحر يار من است


از صداي صبح دم دل پر شد از آشوب ها

                            آن صداي دل شکن گفته ي اين يار من است


شب تارصبح سحر هر دو هم آواز شدند

                             که عشق اين صبح دمان باز دگر مال من است


دم صبح است و هوا طوفاني است
 

                               زوزه ي باد صبا از سخن يار من است
ديده را بستم و دل روشن شد
 

                               روشني بخش دلم از سوي دلدار من است
اين سخن ها که ز دل گفتم من
 

                                همه شرمندگي و جان جفا کار من است

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 |

 
قسمت نشد

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم              قسمت نشد تا در کنار هم بمیریم

تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد                 ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم

فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را                در خلوت مظلوم چشمانت بخوانم

صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب       با گریه در چشمانه گریانت بخوانم

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 |

 
کاش

کاش در تنهایی خود ذوب می شدم

و التهاب سکوتم نمی ترکید

زمانه زمانه ی نامردی است

باور کن هنوز هم دستانم بوی نارنج می دهند

من یخه ام را باز می کنم

و در سرمای شب های دی ماه پا برهنه و مبهوت

راه می روم

می فهمم که چه افسانه ای بود

و افسوس می خورم که افسانه بود

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام



 

 

 

 

تصاویر امروز
تشییع پیکر مسعود رسام
فرصت ها
خانه سبز به قطار ابدی پیوست
چهلمین روز کوچ قاصدک
فرصتی نمانده است
دارد باران می بارد
چند جمله زیبا
کاش کودک بودیم
فردا دیر است....

 

 

RSS 2.0

<-BlogTitle->
<-BlogTitle->

<-BlogDescription->


<-PostTitle->

<-PostContent->
ادامه مطلب

<-PostDate-> |

 


با سلام من سعی دارم یه وبلاگ ادبی داشته باشم خیلی دوست دارم دوستای خوبمم کمکم کنند . امیدوارم بتونم از عهده اش بر بیام

<-BlogEmail->

 

 

<-LinkTitle->

 

<-ArchiveTitle->

 

<-PostTitle->

 

 

RSS 2.0

<-BlogCustomHtml->